چاه ِ زندگی

دو دوست در چاهی عمیق فرو افتادند. مردمان دِه ، به سرعت برای کمک شتافتند ، عمق چاه بیش از حد یافته ، نا امید از نجات ِ آن دو زایل آمدند. آن دو چون بانگ کمک باز بر آورند ، آدمیان بر فراز چاه ، ندا در دادند که همانا عمق چاه بس زیاد است و ما را مددی بر نیاید ، همانجا بمانید و به سوی دیار ِ باقی بشتابید که اصولا این دیار ، دیار ِ فنا و نابودیست و از این حرفا! روزی بگذشت و فرد نخست در چاه بمُرد! مردمان همچنان در بالای چاه استاده بُدند و آیه ی یأس برای فرد باقی مانده می خواندند. به هر روی ، فرد اول با تلاشی بس بسیار ، بالا آمد. بانگ ِغریو و هزاهز از مردمان برخواست. گفتندش چگونه از این چاه عمیق بالا بیامدی و جان به در بردی؟ فرد، کاغذ و قلمی از آستین ردای خویش به در آورد و بنوشت: «من کَر هستم ، از این که دو روز ِ پیاپی بر فراز چاه استادید و مرا دعا خواندید و روحیه بدادید و تشویق بکردید ، از شما سپاس گذارم ، عجرتان با خدای باری تعالی!»

پ.ن: داستان را شنیده بودیم ، با نثر مسجع و بَس نغز خویش مسجّن فرمودیم باشد که عبرتی باشد بر پس و پیش (ایهام هم ندارد ، حیا بُفَرمایید!)

/ 1 نظر / 8 بازدید
از چراغ قرمز میگذرم

والا من اینو در مورد غورباقه ها شنیده بودم. منم مدتیه که خودمو به کری زدم. ولی ظاهرا این یارو لال هم بوده بنده خدا