جمعه ها و فضله ی کلاغ

روز جمعه طنز نوشتن از کوه کندن هم سخت تر است. این جمله را گفتیم که عُلاوه (ضمه روی عین) بر منت گذاشتن بر سر ِ شما ، به این حقیقت هم اشاره کرده باشیم. صبح (یا بهتر بگویم ظهر) که از خواب بیدار شدیم نامه ای در اتاق ِ نشیمن دیدیم حاکی از این که همه ی خانه به سمت خانه ی یکی از فامیل ها راهی شده اند. گویی چند مرتبه صدایم کرده اند و به من هم گفته اند که همراهشان بروم ، لیک جواب ِ ما (من و خودم) منفی بوده و حتا گفته ایم که آن ها خود بروند. البته خود در خاطر نداریم لیک در نامه چنین آمده است(!)

سپس برای فراخ ِ خاطر ، گفتیم به وبلاگ ِ دوستان سر بزنیم بلکه روحیمان بهتر شود. یکی مریض داشت ، یکی معشوقش ترکش کرده بود ، یکی امروز یاد ِ عزیزان ِ از دست رفته اش افتاده بود و دیگری نیز شعر ِ جمعه ی فرهاد را در وبلاگش گذاشته بود. خلاصه با اشک و آه با دوستان همدردی کردیم و بدتر از لحظه ی بیداری ، به زندگی ادامه دادیم.

چای ریختیم و پای ِ تلویزیون نشستیم و روی کانال ِ مورد علاقه ی خویش زدیم به امید ِ لحظاتی خوش و پایان ِ این مصیبت جمعه ای ، که آهنگی از Eros Ramazzotti گذاشته بود و در تنهایی خود گریستیم و چای زهر ِ مارمان گشت!

با خود گفتیم جهت ِ بهتر شدن ، بیرون را نظاره گر باشیم ، گربه ها را دیدیم که با گرفتگی ِ خاصّی در گوشه ای خوابیده اند، کلاغ ِ حیاطمان که آسایش را از ما علنا ً صلب نُموده (به همان ضمه روی نون) بود ، امروز غارغار که هیچ ، حتا برایمان فضله هم نینداخت! آفتاب ِ جمعه هم که اصولن می تابد برای حال گیری وَ  لاغیر!

به اندرونی وارد شدیم و پس از نظاره ی در و دیوار ، راهی ِ یخچال شدیم تا چیزی پیدا کنیم و در دل بریزیم تا بلکه باز شود. چشممان افتاد به یک بستنی توت فرنگی ِ یک و نیم لیتری! از خوشحالی بال در آورده تانگو زنان با معشوق حقیقی ِ خود (بستنی توت فرنگی) روی مبل نشتیم، نفس ِ راحتی کشیدیم و قاشق اول را خوردیم. روحمان داشت شاد می شد که ناگهان طعمی را در زیر زبان خود حس کردیم. بستنی بر زمین نهاده ، همچون مصیبت زدگان دست ها روی زانو گذاشته ، فریاد زدیم و جیغ نواختیم که: "آخر خدایا! کدام انسان ِ احمقی در بستنی توت فرنگی ، بادام ِ زمینی می ریزد؟" به طوری که ساکنان ِ کل کوچه ، یحتمل از ترس هم اکنون یا در حال ِ تماس با بستنی سازی ها هستند یا در حال تماس با تیمارستان. در هر صورت روحیه مان نُموده شد!

آمدیم با خود گفتیم برایتان شرح ِ وقایع بکنیم. که چرخ ِ گردون ، چون می گردد طنز و مسخرگی است که از آن می بارد و می ریزد و زندگی، خود میدان ِ لودگی و دیوانگیست و بس! (چه زیبا و نغز این جملات آخر از ما متراوش شد، باشد که سعادتمند گردید)

/ 5 نظر / 3 بازدید
یاغی

حالا فرض کن که گاهی تمام روزهای هفته جمعه است...

از چراغ قرمز میگذرم

من همیشه ناراحتم ولی نیشم بازه توو دنیای واقعی. بعد اینکه سر زدم بهت از دیشب تا امروز ولی نکامنتیدم. این آخری رو فقط نخونده بودم

....!

[دست][دست][دست][دست][دست] تشویق عجب روز پر هیجانی و پشت سر گذاشتی.......